الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

449

إحياء علوم الدين ( فارسى )

پس چون توكل را در اين مثال بدانستى ، توكل كردن بر خداى بر آن قياس كن . پس اگر در نفس توبه كشف يا به اعتقاد جزم ثابت شود كه « فاعل جز خداى نيست » چنان كه گفته شد ، و با آن تمام علم و قدرت بر كفايت بندگان و تمام عنايت و رحمت به جملهء بندگان و به آحاد و آن كه وراى نهايت قدرت و علم و عنايت و رحمت او قدرتى و علمى و عنايتى و رحمتى نيست اعتقاد كنى ، هر آينه دل تو بر او تنها اعتماد كند ، و به غير او به هيچ وجه التفات ننمايد ، و به نفس خود « 128 » و حول و قوّت [ خود ] هم ، چه حول و قوّت جز به خداى نيست ، چنان كه در توحيد گفته شده است ، در « ذكر حركت و قدرت » ، چه حول عبارت است از حركت ، و قوّت عبارت از قدرت . پس اگر اين حالت از نفس خود نيابى ، سبب آن ، يكى از دو كار باشد : اما ضعف يقين به يكى از اين خصال چهارگانه باشد ، و اما ضعف دل و بيمارى ، به سبب آن كه بد دلى بر او مستولى باشد ، و به سبب وهمها كه بر او غالب بود منزعج « 129 » شود ، چه دل به تبعيت وهم و فرمانبردارى او منزعج شود ، بى نقصانى در يقين . چه كسى كه انگبين تناول كند ، پس آن را پيش او به عذره‌اى « 130 » تشبيه كنند ، بسيار باشد كه طبع او برمد و تناول آن بر او متعذّر شود . و اگر عاقل را تكليف كنند كه با مرده در گورى يا در فراش يا در خانه‌اى شب گذارد ، طبعش برمد اگر چه متيقّن باشد بدان كه او مرده است ، و در اين حال جماد است ، و سنت حق تعالى مطّرد « 131 » است كه او را اكنون بر نه انگيزد و زنده نگرداند ، اگرچه بر آن قادر است ، چنان كه مطّرد است كه قلمى را كه در دست اوست مار نكند ، و گربه را شير نگرداند ، اگر چه قدرت آن دارد . و با آن كه در اين يقين به شك نباشد ، طبع او از بودن با مرده برمد ، و از ديگر جمادات نرمد . و آن بد دلى نوعى ضعف است كه آدمى از چيزى از آن كم « 132 » خالى باشد ، اگرچه اندك بود ، و باشد كه قوى شود و بيمارى گردد تا به حدى كه بترسد از آن كه شبى تنها در خانه باشد با آن كه در ببندد و استوار كند . پس اكنون توكل تمام نشود مگر به قوّت دل و قوّت يقين ، چه سكون و آرام دل به اجتماع اين هر دو حاصل آيد . چه آرام دل چيزى است و يقين چيز ديگر . چه بسيار يقين باشد كه با آن آرام نبود ، چنان كه حق تعالى گفت : أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ؟ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي . « 133 » إبراهيم - عليه السلام - التماس نمود كه زنده گردانيدن مرده بعينه مشاهده كند ، تا در خيال او ثابت شود ، چه نقش يقين تابع خيال است و به دو آرام [ 336 ] گيرد ، و به يقين در ابتداى كار آن آرام نگيرد تا در آخر به درجهء نفس مطمئنّه رسد ، و آن در بدايت اصلا نباشد . و بسيار آرام گرفته بود كه يقين ندارد ، چون ديگر ارباب ملتها و مذهبها ، چه دل جهود بر جهودى او آرميده است ، و همچنين دل ترسا ، و ايشان اصلا يقين ندارند ، و ظن و هواى نفس را متابعت مىكنند ، و از پروردگار بديشان هدايت رسيده

--> ( 128 ) نفس خود ، خود . ( 129 ) منزعج ، پريشان ناراحت ، مضطرب . ( 130 ) عذره ، پليدى ، غايط . ( 131 ) مطّرد ، جارى . ( 132 ) كم ، كمتر . ( 133 ) بقره 2 - 260 .